محمد ماهان محمد ماهان ، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

ماه زندگی ما

بدترین حس این روزها

پسر عسلم  هنوز یک هفته ازمهد کودک رفتنت نگذشته بود که  چندین اتفاق افتاده که حسابی دل چرکینم کرده لااقل راجع به این مهد کودکی که میری .. اول از این که شب چهارشنبه گذشته شما خیلی حالت بد بود و تا صبح اشک ریختی هیج جوره نمی تونستم ساکتت کنم آخر سر هم مجبور شدم بهت استامینفون بدم و در نهایت هم فکر کنم هم سرمای بدی خورده بودی هم لثه هات خیلی ملتهب شده بود و اذیت میشدی ولی واقعیتش دلیل قطعی اون همه گریه اون شب و نفهمیدم اونقدر که واقعا گریه های ختنه کردنت و واکسن شش ماهگی هم به گرد پای حال اون شبت نمی رسید جایی که واقعا تصمیم گرفته بودیم ببریمت دکتر که نزدیکهای صبح دیگه با مسکن و با یه عالمه بغض خوابیدی ... شب خیلی بدی بود پسرم امیدوا...
17 دی 1392

هفت ماهگي

هفت ماهگیت مبارک مرد کوچولوی مامان  شما در پایان هفت ماهگی 8 كيلو و قد٦٩ دور سر ٤٤ بودی گل پسرم نه زیاد وزن گرفته بودی نه قدت بلند شده بود ... اشکالی نداره امیدوارم سلامت باشی (اینو نگم چی بگم )  از اشتهات که حسابی شاکی ام ... توی مهد هم اصلا معلوم نیست چی میخوری چی نمیخوری خودم برات سوپ میزارم ولی واقعیتش نمی دونم میگن میخوری فقط اعتماد میکنم که واقعا همین طوره وگرنه غیر از این کاری دیگه ای از دستم بر نمی آد یاد گرفتی که بگی بابا... به بابا حسین زل میزنی و میگی بابا... اول فکر کردم معنی شو نمی دونی ولی واقعا می دونی و می شناسی چون وقتی نیست همش دنبالش میگردی ..عکسشو که می بینی میگی بابا ..  دیگه اینکه سینه خیز میری با...
16 دی 1392

آغاز رفتن به مهد کودک

خداحافظی از خونه زندایی .. طی مذاکرات انجام شده به این نتیجه رسیدیم که شما گل پسری باید بری مهد کودک .. و خیلی زود این تصمیم عملی شد و شما در مهد کودک بردیا خان پسر خاله نازنین به نام مهد کودک پارس ثبت نام شدی و امروز روز سوم بود که به مهد میرفتی .. و اینکه من میدونستم شما پسر خیلی خیلی خوب هستی و اصلا نه گریه میکنی و نه اذیت میکنی و همین طور هم بود ... شما مثل همیشه عالی بودی تنها تفاوتی که متوجه شدم گریه های بهانه گیرانه شب  و نیمه شب در خوابت بود که با بغل کردن های مداوم من آروم میشی نمیدونم چه حسی داری که اینطوری با بغض گریه میکنی ولی در هر حال این تغییر و پای مهد کودک رفتن میزارم چون شدیدا بغلی شدی و فقط هم دوست داری بغل من...
9 دی 1392

ماجراهای من و کارم (2)

اول از اینکه بی نهایت شیطون شدم !! مشخصه بارزم این روزها اینه که اصلا غذا نمی خورم !!  دهنم و قفل میکنم هر چی هم که بهم بدن اونقدر نگهش میدارم بعد همه رو با هم میدم بیرون  اینگده حال میده ... مامان و یاسمن کلی برام شعر میخونن و یاسی کلی برام می رقصه تا غذا بخورم منم همه رو تو دهنم نگه میدارم تا مامان میخواد به خودش بجنبه یا عطسه میکنم یا سرفه همه رو می پاشم روشون!! اونوقته که مامان عصبانی میشه و پیش بندم و باز میکنه با عصبانت صورتم و می شوره تازه منم خوشحال میشم که از غذا خوردن راحت شدم ... اینا واسه غذا ... اما شیر خوردنام هم مدل خودشو داره تو خواب فقط خوب میخورم بیدار باشم باید کلی نازم و بکشن تا شیشه رو بزارم دم دهنم تاز...
30 آذر 1392

واکسن شش ماهگی

تمام حجم خیالم از تو لبریز است خیالم کوچک نیست تو بیکرانی ...... بدترین روز برات بود مامانی خیلی خیلی اذیت شدی .. الهی مامان برات بمیره صبح که داشتم می بردمت واکسن بزنی کلی بازی کردی و سرحال بودی ولی وقتی با بابایی رفتیم و با زدن آمپولها اون طوری جیغ میکشیدی و دیگه ساکت نشدی فهمیدم که این دفعه خیلی اذیت شدی .. تا اومدیم خونه هم تب شدید کردی تا شب تب تو تا٨/٣٨ هم رسیده بود دائم پا شویت میکردیم و صورتتو می شستم لبات شده بود رنگ انار اونقدر قرمز .... اشکات که تمومی نداشت اصلا نمی تونستم روی زمین بزارمت از ساعت ١٠ صبح تا ٥ عصر یک سره گریه کردی و جیغ کشیدی و  نخوابیدی .حتی استامینفون هم  آرومت نکرد...خلاصه...
24 آذر 1392

ماجرای من و هلیا (2)

هلیا که معرف حضورتون هست دختر دایی عزیزم الان من شش ماه و سه روزم و هلیا امروز پنج ماه و بیست و نه روزشه آخه ما با هم یکماه و چهار روز فاصله داریم من بزرگترم تازگیها که می دونید من از صبح ساعت ٨ پیش زندایی و هلیا هستم تا بعد از ظهر ساعت ٦ نمی دونید چه میکنیم !!! چه خوشجل میخنده و اینم من و هلیا .... نمی دونید وقتی شیطونی میکنم هلیا چطوری نگام میکنه با خودش میگه این دیگه کیه ؟!! نمی زارم بخوابه همش در حال جیغ کشی هستم .. تازه همش میرم بغل مامانش هی خودمو لوس میکنم ...
19 آذر 1392

شش ماهگی

امروز شش ماهت تموم شد مرد کوچولوی مامان مامان از امروز مشغول کار شده با ورود شما به هفت ماهگی .. ساعت ٦ بیدار شدم و همین که داشتم لباست و عوض میکردم که ببرمت خونه زندایی بیدار شدی .. تعجب کرده بودی چون همیشه تا ساعت ١١ میخوابیدی توی ماشین هم تاآخرین لحظه بیدار بودی ببینی چه خبره ؟؟ اول از اینکه تعجب کرده بودی من و با مقنعه میدیدی اولش کلی بهم زل زده بودی بعدش دیگه عادت کردی.. و امــا شش ماهگیت مبارک عسلم .... وزن پایان شش ماهگیت ٧٨٠٠ قدت ٦٨ دور سر ٤٣ گل مامان تو در پایان شش ماهگی انواع سوپ میکس شده - حریره بادوم سفت - آب سیب - بیسگوئیت مادر و سرلاک  میخوری ... علاقه زیادی به با قاشق خوردن و مخصوصا غذای سفره داری خ...
16 آذر 1392

شروع کار مامان

این روزها مامان خیلی غمگینه اونقدر غم توی دلش هست که نمی شه گفت چقدر! می دونی چرا ؟؟ اولین و آخرین علتش تویی!!!! من دیگه باید برم اداره .. مرخصی زایمان تموم شد و تو عزیزم داری شش ماهگی رو هم  پشت سر میزاری و من فکر میکنم هنوز خیلی کوچیکی برای این که به این زودی رها بشی ... ولی باور کن من هیچ چاره ای ندارم ... اولش خیلی برات دنبال مهد کودک بودم تا اینکه با زندایی آنیتا صحبت کردم و قرار شد مدتی بری اونجا و با هلیا حسابی شیطونی کنی تا ببینم بعد چی میشه ... باز این کمی خیالم و راحت کرد و کمی دغدغه هام و کمرنگ ... باز هر چی باشه شما توی محیط خونه هستی و از اینکه به زودی مهدکودک نمی ری دلم گرم شد... اما می دونم که مدت زیادی طول می...
15 آذر 1392

من و یاسمن و مهدی و مهسا

یاسمن و کاملا میشناسم ظهرها منتظرم که از مدرسه برگرده و بیاد حسابی باهام بازی کنه تا میاد دستامو  مشت میکنم تا بعلم کنه   یاسمن منو خیلی دوست داره گاهی هم حسابی فشارم میده هی میاد رومو مرتب میکنم انگار من عروسکم گاهی دستامو حسابی میکشه !! گاهی هم که مامان حواسش نباشه سفت میزنه روی باسنم ولی روی هم رفته دوست دارم همیشه خونه باشه ...   وقتی ظهرها کنار هم می خوابیم   من و مهدی خیلی خودمو براش لوس میکنم اینم من و مهسا وقتی مهسا باهام حرف میزنه همین طوری بهش زل میزنم و حرفاشو گوش می کنم آخه خیلی ارومه و صبوره من خیلی خوشم میاد اصلا منو فشار نمی ده.... اینقدر با من مهربونه همش مهد...
1 آذر 1392